خاطرات ِ هفتگی یک دختر دانشجو
 

من اینجا هستم

www.arezuyegomshode.blogfa.com

۱۳۸٧/٤/٧ - دختر دانشجو | لینک دائم | پيام هاي ديگران | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

کوچ پرنده



 
 

 
 
 

 پرنده ی آسمان پرواز کن
 
    که تمام قلب ها به سرت می نالند
  
              پرنده ی آوازه خوان
   
 آوازی بخوان
  
چرا که هیچ کس همچون تو نخواهد خواند
 
 بنگر سبکبال پریدنم را

        سوار بر موج  باد

  چه شیرین می نماید دیدن بالهای نقره فامت

         هر قلبی را به شعف وا می دارد

            پرنده ی آسمان

            پرنده ی آسمان

           پرنده ی شب

               راهت راپیدا کن

              چرا که هیچ کس چون تو نخواهد یافت

                  ما که هستیم و نیاز

                         می مانیم در انتظار

                            می مانیم در انتظار

 

پ.ن:

 

دوستان این وبلاگ از این پس نوشته ای نخواهد داشت .اگر دوباره نوشتن سراغ من آمد در وبلاگی جدید خواهد بود و آدرس آن را همینجا اعلام خواهم کرد. هوای اینجا بسیار سرد است...سردتر از هوای درونم شده است..و یکی از همان صداها که می گوید..."برو دختر جان .. به چه دل می بندی؟ سرما معشوق تو نیست ...آفتاب ِ شهریور تو را بازمی گرداند. . اگر باز گرداند..."

 

 

 

گرت خوی من آمد ناسزاوار

 

تو خوی نیک خویش از دست مگذار

 

                                                   تمام   

۱۳۸٧/٢/٤ - دختر دانشجو | لینک دائم | پيام هاي ديگران | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

 

 

 

 

آخر ای آسمان ِ آبی خسته ام زین گفتگوها

یاد من کن هر کجا هستی ای عروس آرزوها . . .

 

   بهار دارد می آید همراه با ترانه های شرمگین یک کولی عاشق و بی وفا که همراه با بهار می آید و همراه با بهار راهی می شود. به سرزمین های گرم موقتی و بسیار داغ زودگذر ...بهار خودش یک کولی است به سان ِ نوشتن که به قول کریستین بوبن در فواصل زمانی نامعین در وی اتراق می کند و بی خبر می رود...بهار اما ترانه های شرمگین دلنوازش را برای همه خواهد خواند..و ترانه های بدیعش حتما بر قلبهای شرمگین عاشقانش خواهد نشست..

 بهار چه می خواند؟ بهار چه می گوید؟ نمی دانم ولی ژان کریستف که می گوید :" هیچ چیز به اندازه ی از سر گرفتن عشق انسان را از زندگی خسته نمی کند، در این صورت همه چیز را از سر گرفتن چقدر خسته کننده تر است." 

ولی بهار چه می خواهد ؟ چرا شرمگین می آید و چرا بی خبر می رود؟آیا به قلب خسته ی یک عاشق  ، شرمگین تر از بهار هم می توان وارد شد؟ آه که چقدر شرمگین می آید این زیبای مطلق فصول..و چه شرمگین دست عاشق را می گیرد و بلندش می کند از میان سرمای نخوت آور و راکد کننده ی  درون و بیرون    و می گوید بلند شو و از سر بگیر ..

 چطور جرات می کند؟ حتی با این شدت از شرم..من نمی دانم چطور !ولی می بینم که چطور ترانه های شرمناکش همه را بیدار می کند و از همان لحظه ی اول که صورت ِ تکرارش را بر همه نمایان می کند باز بر دل همه می نشیند و باز بهار می آید و باز در قلب ها غوغا می شود....و باز زندگی از سر گرفته می شود....و باز بلبل سراغ گل می گیرد ....و باز پرنده ی پیر من به بهشت بازمی گردد ...و باز بغض فروخفته ی آسمان شکسته می شود..و باز نهرها جاری می شود و عاشق دلشکسته به سخن در می آید .....و قلب ها رئوف تر می شود...و قلب که رئوف شد عشق از سر گرفته می شود ...و عشق که از سر گرفته شد همه چیز از سر گرفته خواهد شد...چه بسا زندگی پر شور و شر ..زندگی با عشق ..زندگی ِ افسانه ای...که دیگران از آن افسانه ها خواهند سرود ..وبه یاد خواهند سپرد. 

آری بهار این است...بخواهی نخواهی  عاشقت خواهد کرد و رئوف و مهربان...می خواهی بگویم چرا؟.. برای این است که جان تو به جان ِ طبیعت بسته است...تو انعکاسی از طبیعت در درونت داری و طبیعت انعکاس همه است و نمایان  در رود و آسمان و ماه ...بخشی از وجودت طبیعی است و برخاسته از طبیعت دست نخورده و بخشی دیگر مصنوع و ساخته شده بدست یا برای دیگرانی که خود مصنوع و با طبیعت ، بیگانه اند... 

بهار که شد خواهی دانست که در دل تو هست که بهار می آید...حتی اگر در طبیعت مصنوع ِ  تو زمستان در گذر باشد...در طبیعت ِ طبیعی ِ  همه ،  با هم بهار می آید و این عدالتی هست که باید حکمفرما باشد...دل با طبیعت به اوج می رسد و با طبیعت سرد می شود و دلی که طبیعت سردش کرده باشد باز خورشیدی دارد که این بار گرمش کند...

 و می خواهم بگویم در دلی که بهار می آید چه خواهد شد؟..همه چیز حول یک نقطه خواهد چرخید..مثل یک گردباد بزرگ ...و دل ِ تو درست در وسط است...یکباره می بینی که دلت هم همراه آنها دارد می چرخد..حول ِ هیچ چیز..حول ِ تهی...نه که تهی...طبیعتی که ما آن را تهی می بینیم....اصلا هر چیز که تهی باشد نشانی از طبیعت دارد..نه از آن تهی ها که هفت شیطان  ِ فرصت طلب می توانند خیلی سریع پرش کنند..نه تهی ِ بی مغز و با پوست......یک تهی ِ غنی و بی پوست منظورم است....تو فرض کن یک زیر مجموعه ی تهی از یک مجموعه ی تهی...و این تهی حقیقی است و این خالی بودن ِ با معناست....و کسی چه می داند که پر شدن ِ یک انسان خالی یعنی چه ؟!  

بهاری شو  ...نگذار که در دلت بهار ، غریبه ای باشد...و لحظه های شاد ِ درونت آنقدر کولی باشند که حتی کولی بهار نتواند با آنها دست رفاقت بدهد... 

و آن هنگام  که به جادوی طبیعت همه ی قلبها در آن ِ واحد با هم دگرگون می شوند ، به دگرگونی قلبها بیندیش و دلرنج نباش که چرا لحظه های شادت آنقدر کولی هستند که حتی با بهار هم از راه نمی رسند..همه چیز را رها کن و به آن لحظه ی عظیم فکر کن که نقطه ی شروع همه است..... 

انسانها با هم و انسانها با طبیعت شروع می کنند

چرا که جان انسانها به هم و جان انسانها به طبیعت بسته است..

 اگر انسانی بمیرد در دل ِ  طبیعت دفن می شود و اگر طبیعتی بمیرد جزئی از دل ِ انسان است که می میرد و باز در طبیعتی دفن می شود که ناپیداست ..همان طبیعتی که قرار است روزی حق مظلوم را از ظالم بستاند....همان طبیعت ِ نامرئی و ناپیدا..که بی شک وجود دارد و طبیعت های مرده را پی در پی زنده  کرده و دوباره در طبیعت ِ بی جان پراکنده می کند.. 

می بینید؟ طبیعت هرگز نمی میرد...

 و آن لحظه ..همان لحظه ی استثنائی ..نفس اهورائی  ِ آن طبیعت ناپیداست که دوباره بر جان ِ همه دمیده می شود تا قلبهای مرده را از نو زنده سازد....آری حتی بر قلبهای زنده هم دمیده می شود..چرا که چه فرقی می کند که قلب او زنده باشد و قلب دیگری مرده و قلب طبیعت مرده ...آری برای این است که حتی قلب ِ زنده در زمستان احساس مردگی می کند برای این که طبیعت مرده است..و برای این که قلب ِ ان دیگری مرده...و آن نفس اهورائی در یک لحظه هر سه را با هم زنده می کند..قلب ِ طبیعت...قلب ِ او ...و قلب ِ دیگری را..چرا که هر سه به هم پیوسته اند...و هر سه کولیند و زودگذر...و هنگام رفتن هر سه راه ِ جداگانه را  پیش می گیرند..

 کولی ِ بهار که خیلی زود می رود...و کولی من که باز راه ِ خودش را می رود...و کولی ِ تو که مجبور است همیشه راه ِ خودش را برود.. 

و تنها یک چیز زودگذر و کولی نیست و آن چیز همان حافظه ی عظیم و گسترده بر فراز جهان ِ بی کران است..همان طبیعت نامرئی و پنهان ...که قدم به قدم با ما می آید و همه چیزمان را ظبط می کند..چیزهای مرده مان را جمع می کند و باز روزی که بخواهیم به دستمان می دهد...و روزی که بخواهد همه را جمع کرده و یکجا به دستشان خواهد داد...در روزی مثل ِ اولین ثانیه ی بهار..

 ولی با وجود این همه پر حرفی هنوز ندانسته ام که چرا بهار کولی و شرمگین است

چرا من کولی و شرمگین هستم

و جرا او باید کولی و شرمگین باشد 

چرا در یک لحظه ی خاص قلبها آنچنان به هم متصل می شوند که با هم شروع می کنند...ولی بعد همه مجبور می شوند که راه خودشان را بروند ..به آفتاب ِ سوزان ختم بشوند..به پائیز ختم بشوند ...و به سرمای رقت انگیز ِ زمستان ختم بشوند..

 بی هم..بدون هم...تنهای تنها..

 ولی همه چیز تقصیر ِ بهار است..اوست که ول می کند..اوست که می رود..اوست که این رشته را می گسلد..ولی بی گمان در پائیز و زمستان هم فلسقه ای خوشایند پنهان است...عزاداری طبیعت و بعد سکوتش این را می گوید که آن لحظات را باید تنها و باید یسیار تنها بگذرانیم...چرا که هنوز آنقدر زیبا نشده ایم که بتوانیم زیبائی پیوسته را دوام بیاوریم..آن وقتی بهار همیشه خواهد ماند که درونمان سراسر بهار شده باشد بدون اینکه کولی ای همراه داشته باشد تا ترانه های شرمگین بخواند.. 

نمی دانم ولی قدر ِ آن لحظه ای که سال تحویل می شود آن چنان بزرگ است که نمی توانم با نوشته های کولی وارم بیان کنم..(این احساس ِ نوشتن در من هم آنقدر کولی است که می ترسم باز چیزهائی که می خواهم بگویم فراموش کنم و به نقطه ی اصلی هیچ وقت نرسم با وجود این همه گفتن ها....).ولی به این بیندیشید که آن لحظه تنها لحظه ای در سال است که طبیعت ِ پنهان، طبیعت ِ بی جان، من و تو و او..یکجا جمع شده و باز همدیگر را در مسیر می یابیم ..و باز قلبهایمان بوسه بر همدیگر می زنند و جان هایمان از عشقی که فراموش کرده بودیم مشتعل می شود...انگار قلبها بوسه بر جانها می زنند...و تو به خاطر بوسه ی آن قلب است که باز می مانی و باز همه چیز را از سر می گیری ...چرا که عشق را از سر می گیری.....با اینکه می دانی دوباره در اوج سرمای زمستان خسته خواهی شد..حتی اگر روح من با روح ِ ژان کریستف عجین شده باشد...ژان کریستف در این مورد هرگز نمی تواند مثل من فکر کند..چرا که ازسر گرفتنی  چنین را نفهمیده است..و یا حداقل نسروده است.! 

و وای بر قلبی که در بهار جان نگیرد..بیچاره آن قلبی که حتی طبیعت او را فراموش کرده باشد..که البته چنین قلب ِ نادان ِ بی عرضه ای هرگز نمیتواند وجود داشته باشد ..چرا که هرگز هیچ قلبی نخواهد مرد....تا وقتی که کسی را دارد که به او فکر کند..و من حتما در آن لحظه به همه ی قلب ها فکر خواهم کرد..به آن هائی که می شناسم و نمی شناسم....و این تضمینی خواهد بود  که هیچ قلبی مردنی نیست..چرا که اگر حتی او فکر نکند من که فکر خواهم کرد..و این چیزی است که قلب ها را تا همیشه جاوید نگه می دارد.

  و من که امید دارم آن لحظه ی مقدس را در کنار ِ روحی بسیار دوست داشتنی باشم  در کنار ِ او به خیلی کس ها فکر خواهم کرد..ولی دلم می خواهد اسمشان را در نوشته ا ی که آخرین نوشته ی من در سال 86 است بیاورم..که البته امیدوارم  بعد از این هیچ جای دیگری به جز در درون خودم  مجبور نباشم و یا دلم نخواهد که اسمشان را ببرم .

من به آرش  ، آن روح ِ کودکانه و  بی پروا و عاشق و زخمی  و نامحدود و نامرئی در زمان و مکان فکر خواهم کرد و به قلب او.

 من به سیاوش آن روح گریزان و در طلب و امیدوار و  وحشی ِ آرام و گاه آرام ِ وحشی  و زیبای مطلق فکر خواهم کرد و به قلب ِ او.

 من به امیر آن روح فوق العاده عجیب و از طرفی جذاب و از طرفی بی نهایت بزرگ و دست نیافتنی شبیه دریا  فکر خواهم کردو به قلب ِ او.

 من به وفا آن روح ِ مبارزه جو و ناآرام و زبل و رونده به سمت ِ بزرگی بی پایان فکر خواهم کرد و به قلب ِ تنهای او که نقاشیش را قبلا کشیدم .

  من به یاشار آن روح ِ حقیقت بین و نرم خو فکر خواهم کرد و به قلب ِ تنهای او که انقدر بزرگ  و از این رو آنقدر تنهاست که شاید شبیه ِ هیچ کدام از نقاشی هایم نشده باشد قلب او.( قلب او که  از دو جهت تنهاست) 

 من به علی  آن روح ِ مهربان و شوخ و مجهول و به تنهائی خودش و به راز ِ نهفته در شعرهایش و آن مجهول گم شده در درونش   فکر خواهم کرد و به قلب ِ او. 

من به وحید آن روح ِ مطلقا تنها که شبیه تنهائی هیچ کس نیست فکر خواهم کرد و به قلب او. 

و از میان دختران که گاه به زور انتخاب می کنم که البته روشن است آن چیزی را که به زور انتخاب کنم به هیچ عنوان  به آن فکر نخواهم کرد و یقینا اینها را به زور انتخاب نکرده ام( و البته جرات اش را هم ندارم )..به المیرا ، راضیه ِ ثمینه و  پروین  ، که دوستانی بسیار عزیز و از البته از نوع ِ فراتر عزیز بودن  برایم هستند و تا آخر زندگی  ام  نیز خواهند بود  فکر خواهم کرد. و شاید به رقص ِ  قلب هایشان  در آسمان ِ خواستن های رویائیشان نیز فکر کنم.  

 و چقدر دلم می خواهد باز با تمام قدرتم بگویم که چقدر دلم می خواهد اینها نیز بگویند که در آن لحظه به من فکر می کنند....البته به آن قسمتی از من که فهمیده اند...و اگر باز می توانند به همه ی من..همانطور که من به همه ی  همه ی آنها فکر خواهم کرد. و بی شک همه چیز در آن لحظه است حتی اگر باز جدا شویم...و باز در غروبی تکراری و دلگیر به هم بپیوندیم.  

 دمی با دوست در خلوت به از صد سال در عشرت

من آزادی نمی خواهم که با یوسف به زندانم

  پ . ن : من به بساط ِ عریانی روح ِ خود میهمانت کردم ...تو مرا به بساط ِ عریان ِ چه میهمان می کنی ای دوست؟ سال نو پیشاپیش  مبارک. و تا سالی دیگر که حتما خواهم امد خدانگهدار ِ قلبهایتان  باشد. بدرود...

 

۱۳۸٦/۱٢/٢٠ - دختر دانشجو | لینک دائم | پيام هاي ديگران | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

قلب های تنها

 

 

چشمانشان را بسته اند...

 و پاک کنی به دست گرفته اند... 

یا اگر چشمانشان را باز کنند پاک می کنند آنها را 

آخر چرا؟

 من نمی توانم پاکشان کنم 

درست مثل خود ِ منند و مثل خود شما

 آنها را رها کرده اند و رفته اند

 کسی را که ندارند 

خودشان را که نمی شناسند

 گذاشته اند و رفته اند 

 دوستشان داشته اند یا نداشته اند 

 چه فرقی می کند 

 حالا که اینجا هستند  

جائی که ما هستیم

 جائی که ما را هم گذاشته اند و رفته اند 

روزی دنبالمان می آیند

 روزی می آیند چقدر تنها هستیم

 ولی من آنها را میبینم پاکشان نمی کنم

 به آنها فکر می کنم شب و روز

 شب و روز 

سالهاست 

شما آنها را نمی بینید 

ذره ها را خواهید شکافت

و آفتابشان را خواهید دید؟

 ولی من به آنها فکر می کنم شب و روز سالهاست می ترسم

از پاک کردن

 می ترسم

از محو شدن

 می ترسم یادم برود به چه فکر می کردم

 شما که فکر نمی کنید 

شما که نمی دانید 

شما آن بخش از وجودتان را هم پاک می کنید

 پس برای چه آنجا گذاشته اند؟

 پس برای چه کنار ما گذاشته اند؟ نمی ترسیده اند

 که برایمان خطرناک باشد

 ولی ما این جا هستیم 

و جانوران درنده هم هستند  

و حشرات موذی 

 دوستمان نداشته اند؟ 

شاید کسانی را که دوست دارند همینطوری ول می کنند و می روند 

آنها را ول کرده اند با دردی بزرگ 

تنها که هستند 

ما هم برایشان جانوران درنده هستیم 

من به آنها فکر می کنم 

شب و روز

 سالهاست

 خودم را یادم می رود

 آنها همه جا هستند 

شما که نمی بینید 

شما که نمی فهمید

 اگر پاکشان کنید خودتان را با آنها پاک کرده اید

 به من مدادی بدهید

 نقاشی بلد نیستم 

هیچ وقت نقاشی نکشیده ام 

 می خواهم طرحشان را بکشم 

خیلی ساده است ولی فقط نقاشیش

 می بینید کشیدم 

 شکل یک قلب است 

چطور می شود قلبی را پاک کرد؟

 قلبی را که تنهایش گذاشته و رفته اند

  قلب های ما تنها نیست

 ولی من سالهاست 

 به قلب هائی فکر می کنم که تنهایشان گذاشته و رفته اند 

شب و روز

 سالهاست

 و آنها چشمانشان را بسته اند  

و پاک کنی به دست گرفته اند

 باز که می کنند پاک می کنند

قسمتی از آفرینش را 

چون که می ترسند 

چون که برایشان عجیب است 

خودشان برای خودشان عجیب نیستند؟

 قلبی را دیده اید که خیلی تنها باشد؟ 

قلبی که من کشیده ام شبیه قلب کسانیست که خیلی تنها هستند

۱۳۸٦/۱٢/۱٧ - دختر دانشجو | لینک دائم | پيام هاي ديگران | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

 

 

                       

این هم از فال حافظ که ما گرفتیم یک بار

روز هجران و شب فرقت یار آخر شد
زدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شد

آن همه ناز و تنعم که خزان می‌فرمود
عاقبت در قدم باد بهار آخر شد

شکر ایزد که به اقبال کله گوشه گل
نخوت باد دی و شوکت خار آخر شد

صبح امید که بد معتکف پرده غیب
گو برون آی که کار شب تار آخر شد

آن پریشانی شب‌های دراز و غم دل
همه در سایه گیسوی نگار آخر شد

باورم نیست ز بدعهدی ایام هنوز
قصه غصه که در دولت یار آخر شد

ساقیا لطف نمودی قدحت پرمی باد
که به تدبیر تو تشویش خمار آخر شد

در شمار ار چه نیاورد کسی حافظ را
شکر کان محنت بی‌حد و شمار آخر شد

                               
۱۳۸٦/۱٢/۱٦ - دختر دانشجو | لینک دائم | پيام هاي ديگران | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

 

             

 

          

تحریک!              

  

آخر چرا زور می زنی؟

 های با توام... 

با تو نه...

 با تو..

 حواست نیست

 حرفه ای نیستی

 ولی بالاخره روزی می فهمی که همیشه با تو بوده ام

 تو برنمی گردی

 ولی همه برمی گردند و نگاهم می کنند

 گیج می شوند

 پر سوال می شوند

 عاشق می شوند

 و فرار می کنند  

آدم آهنی بیا پیچ ِ گردنت را درست کنم

 تا به چشمانم نگاه نکنی زور زدن فایده ای ندارد

 چه بر سر مغزت آمده؟

 می گویم که من عاشق ونسان وانگوگ هستم 

حالا چه ربطی دارد که بروم و نقاش بشوم

 می گویی ربط دارد

 می گویم من کسانی را دوست دارم

 حالا چه دخلی دارد به آنها که مرا دوست داشته باشند

 می گوئی دخل دارد

 می گویم رنجهایم برای خودم هستند 

هیچ کس از رنج ها و رنجیدن ها و رنجاندن های  من سهمی ندارد

 می گویی سهم دارد

 می گویم زندگی من و تو شبیه هم است

 چه فرقی با هم دارد؟لااقل این را نگو فرق دارد

  می گوئی فرق دارد

 گیر داده ای بد جور

 حالا فهمیدم  پیچ گردنت شل شده 

 برای این است که هنوز داری زور می زنی و گیر می دهی 

چشمان من را نمی دیدی  

حالا ببین

 می بینی که من به اندازه ی هزاران  سال دویدن خسته ام

  و به اندازه ی پیچ و مهره ات به آدمها  گیرمی  داده ام در خیال

 و تو حالا باور میکنی 

ربطی ندارد

 دخلی ندارد 

سهمی ندارد 

فرقی ندارد

 مثل من و تو که فرقی با هم نداریم

 اگر چیزها به هم ربط نداشته باشند فرقی با هم ندارند

 این را چشمان جسور من می گویند

 و به درد این می خورد که بدانی 

 همه چیز و همه کس  به تو مربوط می شود 

پس تو با همه چیز و همه کس فرق داری 

من و تو که جدا از هم نیستیم 

 با لاخره  ما هم  از اینجا فرار می کنیم

 چه زود پیچ و مهره ات شل می شوند! 

 

۱۳۸٦/۱٢/۱٤ - دختر دانشجو | لینک دائم | پيام هاي ديگران | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

 

 

 

آدمیت کجاست ؟ غ  

  در  جستجوی چیزها باید دوید.....نه برای یافتن آن چیزها..دویدن برای دانستن  ا ین که آن چیزها چه هستند..همان چیز هائی  که روح را به وجد می  آورند.....و هرگز حتی برای لحظه ای از ما دور نمی شوند....نیاز به یافتن  نیست نه اینکه جای دوری باشند..که نزدیکترین جای ممکنند..در درون..در  قلب...در سر...در مغز......در رگ...چیزهای پنهان...گنج های درون..واضح است گنجی  که در قلب و در مغز و در رگ  نباشد  گنج نیست..حتی اگر با دست بگیریم و به سینه بفشاریم..یا موقع خواب زیر بالش قایمش کنیم..آدم تنها در دنیای درونش زندگی می کند..در دنیای درون کسی به جز خود آدم نیست..دوستی به جز خود ندارد..رنج می برد..می آموزد ..ایمان می آورد..و همان ایمان گنجش می شود...هر چقدر اندوخته کند بزرگ خواهد شد...ولی آن چیزها چه هستند؟..همان چیزهائی که باید فهمید چه هستند...همان چیزهائی که برای دانستن اینکه چه هستند باید پی شان دوید..نه زندگیست...نه خداست....نه عشق است..نه بهشت...نه جهنم.... شاید باشند..اسمها را آنها گذاشته اند...همانهائی که فهمیده اند آن چیزها چه هستند...تو چه می دانی؟..تا حالا فهمیده ای ان چیز که آن را زندگی می خوانند چیست؟....آن چیز که او را خدا می نامند کیست؟... شاید این اسامی اصلا کشف نمی شدند..یعنی کسی نامی بر روی آنها نمی گذاشت..اینطوری ما را به اشتباه نمی انداخت که آن چیزها کشف شده هستند...و فهمیده ایم که چه هستند... 

اشتباه بزرگیست..!..مثل سکه شمردن نیست...مثل قاپیدن چیزی از دست دیگری نیست...از ذهن دیگری  نمی شود چیزی را قاپید..آن چیز که نامش زندگیست..آن که نامش خداست..چیست؟...چه تصور اشتباهی ..و چه سوال بیهوده ای..پرسیدن این سوال چه فرقی دارد با اینکه بگوئی زندگی کجاست؟...خدا کجاست؟...برای این است که می گویم نباید دنبال یافتن بود..... این ها ولی سوالات درستی هستند...آن چیز چه بود که مرا ترساند؟...آن چیز چه بود که مرا جذب کرد؟..آن چیز چه است که در تمام لحظه ها جاریست؟..من نمی بینمش ولی وجودش را می فهمم ...حسش می کنم...خودم نام می گذارم.. 

می گوئید کجاست؟

می گویم در پس ِ فهمیدن من خانه دارد... 

ولی نگوئید کجاست...نپرسید چیست...همه ی واژه ها بیهوده اند...برای فریب تو ساخته شده اند..چیزی را که نمی دانی چه است چه فرقی می کند کجا باشد؟...و چیزی را که خودت حس نکرده ای چه سودی دارد که بدانی چیست؟ حال من از این بنویسم که آدمیت کجاست؟ چه سوال بیهوده ای.....! و چه جواب ِ بیهوده تری خواهد داشت..مثل ِ آدمیت مرده...آدمیت به خواب رفته...و یاوه هائی از این قبیل. 

تنها چیزی  که می دانم این است که همه چیز سر ِ جای خودش واقع است. و این به من اطمینان ِ فوق العاده ای می بخشد..

 درون ِ من یک میله ی آهنی به طور عمودی گذاشته اند که مانع از فرو ریختن من می شود. و .مانع از وا دادن...نه اینکه گذاشته باشند...گذاشته ام...آن میله گنج ِ من است..ذره ذره اش را خودم ساخته ام و خودم بلندش کرده ام ....آدمیت نباید در مشت باشد که به یک مشت خوردن فرو ریزد...آدمیت باید در درون باشد..در قلب..در مغز...در سر...در رگ... آن چیزهای گرانبها هر چه باشند  همه در درونند ...نه در بیرون...نه در کوچه و خیابان و شهر..

اجتماع شیطا ن ِ بزرگیست....برای آنها که به هم نگاه می کنند و به همه ی  واژ ها شک می کنند..اینان هستند که باید صد سال تنها بمانند تا یاد بگیرند خودشان برای مقدساتشان  نام بگذارند...

 آیا چیزی  وجود دارد  که برایمان مقدس باشد؟...

 و همیشه باید در جستجوی چیزها دوید...دویدن برای دانستن اینکه آن چیزها چه هستند...دویدن در درون!

 

۱۳۸٦/۱٢/۱۱ - دختر دانشجو | لینک دائم | پيام هاي ديگران | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

 

 اراجیف نامه (۳)

خانم ِ جوان صداها را هم همراهش آورده بود..یا بهتر بگویم صداها همراهش همه جا می آمدند...من که این قصه را تعریف می کنم خود ، یکی از آن صدا ها بوده ام...ولی نه از آن دست صداهائی که تا درون ِ  مغزش رسوخ کرده اند ...برای همین نمی توانم دقیق بگویم که در تمام ِ این سال ها در مغزش چه می گذشت..

 خانم ِ جوان عادت داشت هر روز زیر ِ آفتاب روی  صندلی راحتیش در  عرشه ی کشتی بنشیند و چیزهائی بنویسد ..سپس آن ها را در بطری می گذاشت و دم ِ غروب روانه ی آب می کرد تا با خود به ساحل ببرد..و وقتی کسی از او می پرسید چه می نویسی ؟ می گفت علائم مخصوص را!

 پرنده  چند روزی بود که بیمار شده بود..

 هوا رفته رفته سردتر می شد.

.سرما  تا عمق ِ وجود همه رخنه می کرد .. خانم ِ جوان آن را شبیه معشوقی می دید که دستهایش را می گشاید و با فشار در آغوشش می کشد..و از این احساس لذت به کابینش می رفت و به خودش می پیچید....پرنده سرفه می کرد و او باز به خودش می پیچید..احساس ِ زمینی.. 

و من صدای زمین بوده ام و تا قلب ِ او پیچیده ام..

۱۳۸٦/۱٢/٧ - دختر دانشجو | لینک دائم | پيام هاي ديگران | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

 


 
اراجیف نامه (۲)

 

 

نصفی ازچشمهایی  که نگاهش می کردند پنداشتند روح ِ پسری در کالبد ِ دختری جا گرفته و نصفی از چشمهایی که نگاهش می کردند یقین داشتند که روح ِ دختر است که در کالبد ِ پسری  پنهان شده است.

 خانم ِ جوان یادش رفته بود مواظب حرکاتش باشد ..

 برای همین پیرمرد تبدیل به پرنده ای شد و روی شانه ی  خانم جوان نشست. 

اینطوری مسافران کشتی  پی بردند که انگار خیلی زود از خواب بیدار شده اند و همه رفتند داخل ِ کابینهایشان گرفتند خوابیدند.. 

پیرمرد همیشه مواظب ِ خانم جوان بود...او هزار سال داشت...و اصلش پرنده بود...ولی گاهی مجبور می شد به شکل آدمیزاد در بیاید....گاهی بچه می شد..گاه جوان ِ زیبارو...و گاهی پیرمرد ی قاطع...اما اصلش همان پرنده بود و هزار سال داشت.. 

این پرنده ی عجیب را خانم ِ جوان ده سال پیش که آن موقع نوجوانی 23 ساله بود از آسمان ِ یک جزیره ی عجیب  پیدا کرده و با جاذبه ی  روحش روح او را  به بند کشیده و به زمین آورده بود...هر چند بعدا  پشیمان شده و خواسته بود رهایش کند ..ولی این خود ِ پرنده بود که نمی رفت ..دلش می خواست دختر را هم با خودش به اسمان ببرد..ولی دخترک دلبستگی های زیادی در زمین داشت و همراه او نمی رفت...برای همین پرنده ی پیر گاهی خودش را به شکل آدمیزاد هائی در می آورد که خود ِ دخترک نمی دانست همان دوستش ، پرنده است و تازه  وقتی که  یهو  غیبشان می زد  می فهمید که باز دوستش پرنده بوده است.. 

 دخترک که حالا تبدیل به یک خانم ِ جوان و زیبا شده بود..بعد ِ چند سال آشنائی با پرنده  بالاخره  توانسته بود دل از زمین بکند و هفت سال بود که راهی سفر روی دریاها شده بود..

 پرنده  قصد داشت دریا را در وجود ِ او بریزد ..تا دیگر نتواند به زمین باز گردد ..اوایل دچار دریا گرفتگی می شد  ولی بعد ها این دریا بود که دچار او شده بود..و سرانجام وقت هائی می آمد که هر دو با هم دچار آسمان می شدند.....دریا رنگ ِ آسمان را منعکس می کرد و او رنگ ِ دریا را..و پرنده از تمام ِ ساحل ها ابا داشت....می ترسید او پایش به زمین برسد..و همه ی زمین را آب فرا گیرد ..

 

۱۳۸٦/۱٢/٥ - دختر دانشجو | لینک دائم | پيام هاي ديگران | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

 

اراجیف نامه (1)    

آهای جماعت من یک گمشده دارم.. 

خانم ِ جوان  این را گفت و شتابان از پله های کشتی به پایین می آمد..در حالی که دامن ِ بلندش تا نوک ِ پاهایش می رسید ..و پایین آمدن را برایش قدری مشکل می کرد..

 همه ی چشم ها به سویش خیره شده بودند..و بعد که خواست آخرین پله را رد کند و قدم به زمین بگذارد همه ی آن چشم ها همراه با دهان های باز به همدیگر می نگریستند..

 پیرمرد جهان دیده  فریاد کرد ...بایست . 

خانم ِ جوان همراه با تلنگری ایستاد..دامنش را قدری بالا گرفت و نوک ِ انگشتش را به حالت اشاره به نقطه ای در دوردست گرفت...کلاه زیبایش  روی یک چشمش را گرفته بود..ولی آفتاب به چشم دیگرش می تابید .و آن را نم دار کرد.. 

و بعد که دید نمی تواند قدم به زمین بگذارد با هر دو دست پای دامنش را گرفت و شتابان پله ها را یکی پس از دیگری به طرف بالا طی کرد..

 دهان های باز همراه با بسته شدن چشم ها را به طرف او می دوختند .. ..هیچ کس به جز آن پیرمرد ،  خانم جوانی را که مانند   ِ یک جنایتکار تحت ِ تعقیب وحشتزده به نظر می رسید نمی شناخت..

 ادامه دارد..

 

۱۳۸٦/۱٢/٥ - دختر دانشجو | لینک دائم | پيام هاي ديگران | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  


Javascripts