اراجیف نامه (1) آهای جماعت من یک گمشده دارم.. خانم ِ جوان این را گفت و شتابان از پله های کشتی به پایین می آمد..در حالی که دامن ِ بلندش تا نوک ِ پاهایش می رسید ..و پایین آمدن را برایش قدری مشکل می کرد.. همه ی چشم ها به سویش خیره شده بودند..و بعد که خواست آخرین پله را رد کند و قدم به زمین بگذارد همه ی آن چشم ها همراه با دهان های باز به همدیگر می نگریستند.. پیرمرد جهان دیده فریاد کرد ...بایست . خانم ِ جوان همراه با تلنگری ایستاد..دامنش را قدری بالا گرفت و نوک ِ انگشتش را به حالت اشاره به نقطه ای در دوردست گرفت...کلاه زیبایش روی یک چشمش را گرفته بود..ولی آفتاب به چشم دیگرش می تابید .و آن را نم دار کرد.. و بعد که دید نمی تواند قدم به زمین بگذارد با هر دو دست پای دامنش را گرفت و شتابان پله ها را یکی پس از دیگری به طرف بالا طی کرد.. دهان های باز همراه با بسته شدن چشم ها را به طرف او می دوختند .. ..هیچ کس به جز آن پیرمرد ، خانم جوانی را که مانند ِ یک جنایتکار تحت ِ تعقیب وحشتزده به نظر می رسید نمی شناخت.. ادامه دارد..
|
|
۱۳۸٦/۱٢/٥ - دختر دانشجو | لینک دائم
| پيام هاي ديگران
|
|







